تبلیغات
یک مهدی

 

این حکم عاشقانه را عدد بده!

دیدی توی این فیلما طرف فکر میکنه یه کسی سالها به یادش نبوده بعد یهو یه جعبه پر از نامه های اون پیدا میکنه که به دستش نرسیده! بعد میشینه یه گوشه و اون نامه ها رو میخونه؟
"تقدیم به ازله با عشق و نکبت" از مجموعه دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم سالینجر (چرا دست از سر این کتاب بر نمیدارم؟ اگه یه بار بخونین میفهمین!) توی اون داستان شخصیت داستان در حالی که به خاطر عوارض جنگ مشکل عصبی داره نامه ای که دختری که توی جنگ با هم آشنا شده بودن واسش نوشته بوده بعد از سالها به دستش میرسه و تازه بعد از این همه سال میفهمه ...
این طور مواقع باید چیکار کرد؟ ها؟

* امتحانا تموم شد! ترم اول تموم شد! خیلی چیزا تموم شد و زندگی بهم گفته الان باید خیلی چیزا شروع بشن! من منتظرم!
**بسی رنج بردیم در این سال سی
که رنج برده باشیم فقط ... مرسی
دکلمه شعر دهه 60 محسن نامجو واقعن فوق العادس! اینو حتمن گوش کنین!
توی اعتماد امروز نوشته محسن نامجو به پنج سال حبس محکوم شده! این حکم عاشقانه / ظالمانه را عدد بده...



برچسب ها: دلتنگی، روزنوشته، نامه، سالینجر، پایان ترم، دهه 60، محسن نامجو، حبس،  
دنبالک ها: پنج سال حبس تعزیری برای محسن نامجو،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 تیر 1388 توسط مهدی | نظرات ()
پایان ترم

پایان ترم

*پایان ترم و دیگر هیچ!
** گمگشته دیار محبت کجا رود
     نام حبیب هست و نشان حبیب نیست



برچسب ها: پایان ترم، امتحان، گمگشته،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 تیر 1388 توسط مهدی | نظرات ()
نمیدانم ها
نیمکت
تا شبت سر برسد
یا نرسد به سر قصه ای که با آدامس ها داری
چند نیمکت دیگر را باید مچاله کنی
پس بابا
در کدام قصه آب میداد؟
"هانی فخرایی*"

* هانی از دوستای خوبم توی انجمن ادبیه.
** عکس رو دیشب توی پارک آزادی گرفتم!


برچسب ها: نمیدانم ها، دلنوشته، نیمکت، پارک آزادی،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 خرداد 1388 توسط مهدی | نظرات ()
روزگارم بد نیست

- عمو زنجیرباف؟
- بله!
- زنجیر منو بافتی؟
- نه!

* امروز عصر با بچه ها انجمن ادبی دانشگاه میرم کاشان!



برچسب ها: عمو زنجیر باف، دلنوشته، سفر، کاشان،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 خرداد 1388 توسط مهدی | نظرات ()
No Signal

با احسان (هم اتاقیم) داریم شام میخوریم. احسان میگه : امروز توی آمفی تئاتر دانشکده یه فیلم نشون دادن در مورد یه نفر که تازه مسلمون شده و بعدشم رفته مکه. توی فیلم در مورد حس خودش میگفت. اینقدر قشنگ حرف میزد که آدم گریش میگرفت! اون وقت ما ...
حرفی که میزنه یکی از موضوعاتیه که تا حالا خیلی بهش فکر کردم. میگم : میدونی احسان! گاهی با خودم میگم کاش از اول ما مسلمون نبودیم. شاید اگه خودمون اونم با سختی به حقانیت اسلام پی میبردیم و بعد مسلمون میشدیم خیلی مقیدتر از حالا بودیم. به نظر من هر چیزی که ارزون به دست ما آدما بیاد قدرشو نمیدونیم!

*ما ارزش چیزهایی که به سادگی بدست میاریم (یا بدستمون میرسه) رو نمیدونیم!



برچسب ها: دین، اعتقاد، دلنوشته،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 توسط مهدی | نظرات ()
بار دیگر شهری که دوست می داشتم

عشق روی پیاده رو  + رویای دریا  + بازگشت به خونه

_امروز صبح برای اولین بار توی زندگی خوابگاهیم زودتر از ساعت معمول و بدون اینکه آلارم موبایلم منو بیدار کنه بیدار شدم و با اینکه درس داشتم کتاب "عشق روی پیاده رو" مصطفی مستور رو که از امین گرفته بودم رو خوندم. همین طور توی اتوبوس توی مسیر دانشکده و بعدشم سر کلاس فیزیولوژی. اتفاق اصلی امروز همین کتابه! دوباره یه کتاب نجاتم داد از همه سردرگمی ها و ...!

-What would you do during the loneliness?
-Some cried suddenly and then brust and some tried to fotget everything!
-Is there no way out?
-No , there was not.
-Did you ever ask any one for help?
_No, we thought we could save ourselves from such a mess.

_"رویای دریا"ی رضا صادقی حرف نداره! بارها گوش کردم! اینجا هم میذارم تا اگه نداشتینش دانلود کنید و بگوشید که حالشو ببرید!
رویای دریا / رضا صادقی / آلبوم چقد سخته / ۳۳۷۶k  / فرمت mp3

_بار دیگر شهری که دوست میداشتم! دارم بعد از حدود یه ماه برمیگردم خونه! وای!



برچسب ها: عشق روی پیاده رو، مجموعه داستان، مصطفی مستور، رویای دریا، آلبوم چقد سخته، رضا صادقی، خونه، روزنوشته،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 توسط مهدی | نظرات ()
هنوزم حال من خوبه

شب امتحان

1- خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا؟
همین دیگه! توضیح خاصی نداره!

2- این روزا همه میان ترم دارند ، شما چطور؟
توی طول ترم هیچی نخوندم ، حالا همه درسا مونده و یه شب امتحان. منم به زور قهوه - دوش آب سرد - کندن موی سر - زدن سیلی - شوک برقی و ... بیدار میمونم و درس میخونم و روز بعد سر جلسه خواب میرم!

3- جشن روز پرستار
ای ول! ای ول! یکی از بهترین خاطرتم از وقتی که اومدم شیراز همینه! من اسمشو میذارم جشن من و دوستام! خیلی خوب بود! کلیپایی که من ساخته بودم رو هم نمایش دادن!

4- آب حوض می کشیم!
بهم پیشنهاد کار نیمه وقت شده! درآمدشم بدک نیست. فعلن دارم فکر میکنم که قبول کنم یا نه چون وقت زیادی میگیره! اما همین که درآمدی داشته باشم و دستم توی جیب خودم باشه یکی از دلایلیه که احتمال قبول کردنش رو زیاد میکنه!

5- Together through life
یه اتفاق خوب دیگه از باب دیلن! بعد از یه هفته از پخش این آلبوم گیرش آوردم! من موزیک "This dream of you" رو بیشتر دوست دارم ، شما چطور؟

6- ده گفتار استاد
از نمایشگاه کتاب دانشکده چند تا از کتابای استاد مطهری رو خریدم و توی فشردگی میان ترم ها هر وقت آزادی گیر بیارم میخونمشون. بهتون پیشنهاد میکنم (البته اگه تا حالا این کارو نکردین!) که حداقل کتاب "ده گفتار" استاد رو بخونین! چیزیه که با خوندنش به خودم گفتم کاش خیلی زودتر خونده بودم!



برچسب ها: روزمرگی، میان ترم، شب امتحان، جشن روز پرستار، کار نیمه وقت، باب دیلن، together through life، استاد مطهری، ده گفتار،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 اردیبهشت 1388 توسط مهدی | نظرات ()
ای ول! ای ول!

روز پرستار

* روز پرستار به خودم و دوستام و همکلاسیام و بچه های دانشکده مبارک!



برچسب ها: روز پرستار، پرستار،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388 توسط مهدی | نظرات ()
قطار به موقع رسید

- می دونی! ... بعضی وقتا دلم میخواد به همه دوستا و آشناها زنگ بزنم و قرار یه جشن واسه فردا رو بذارم ... بعد وسایلمو جمع کنم و برم نمک آبرود و همون موقع که همه پشت در خونم موندن خودمو از تله کابین بندازم پایین ... میدونی! واقعن دلم اینو میخواد ... اما تنها چیزی که باعث شده تا حالا این کارو نکنم اینه که دوست دارم غرق بشم ... آره! مردن توی آب رو بیشتر دوست دارم ... می فهمی؟
* قسمتی از داستانی که این روزا دارم روش کار میکنم و معلوم نیست تا چند قرن دیگه تموم بشه!



برچسب ها: قطار، داستان، نمک آبرود، تله کابین،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 اردیبهشت 1388 توسط مهدی | نظرات ()
فرار کردم!

- کی مجبورتون کرد؟
- طبیعت بشری!
نکراسوف - ژان پل سارتر



برچسب ها: نکراسوف، ژان پل سارتر،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 5 اردیبهشت 1388 توسط مهدی | نظرات ()
هیس!

* این عکس رو حدود نیم ساعت پیش جلوی سردر بیمارستان نمازی گرفتم!



برچسب ها: فقر، فروش کلیه، بیمارستان نمازی،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 اردیبهشت 1388 توسط مهدی | نظرات ()
خانه ام ابریست

کامکارها در شیراز

دیشب رفتم کنسرت کامکارها! واقعن فوق العاده بود! خیلی بهتر از اون چیزی که فکرشو میکردم! کنسرت در دو بخش فارسی و کردی بود که البته با تاخیر اما با زیبایی و شکوه خاصی برگزار شد. وقتی ترانه "در فراق" رو خواستن اجرا کنن دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و رکوردر گوشیمو روشن کردم و خواستم اجرای زنده این ترانه رو هم داشته باشم! البته اصلن کیفیت ضبطش جالب نشد اما بازم واسم قشنگه. واسه همین اینجا هم میذارم تا شما هم دانلود کنین. علاوه بر اجرای فراق "خانه ام ابریست" و "بیابان بیکران" هم فوق العاده بود! واقعن شب زیبایی بود! مرسی کامکارها! مرسی خدا!
ترانه در فراق / 645kb / فرمت amr

* چند سال پیش توی وبلاگ سورئالیست یه نوشته خوندم که با حال و روز اون موقع هام میخوند! هنوزم یادمه : "حالا هر چه میخواهد سوت بکشد! قطاری که از ریل خارج شده باشد تکلیفش روشن است!" این نوشته این روزا هم خیلی به حال من شبیهه! میگم نکنه زندگی یه چرخه هست!!



برچسب ها: کامکارها، کنسرت، شیراز، در فراق، موسیقی کردی، سورئالیست، قطار، دلتنگی،  
دنبالک ها: سایت کامکارها، کامکارها در شیراز،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 31 فروردین 1388 توسط مهدی | نظرات ()
رویای دریا

1
- باختی!
- چند چند؟

2
- من با این آهنگ خاطره دارم
- با چه آهنگ مزخرفی خاطره داری!

3
- میخوای باهات بیام؟
- نه! تنها میرم!

با خودم میگم ما چارتا هم خیلی آدمای سانتی مانتالی هستیما!  به خدا هیچ وقت بزرگ نشدیم! هر کدوممون یه چیزمون میشه! حالا همسفرم شدیم! تا رسیدیم 100 بار به صورت جدی همدیگه رو به باد فحش گرفتیم! اما بین خودمون فقط به یه خلق احسان حسودیم میشه : حداقل راحت و بی تعارف گریه میکنه!

* چیزای دردناک در عین حال مضحک هم هستن!
* شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد
   ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی



برچسب ها: همسفر، خاطره، شیراز،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 فروردین 1388 توسط مهدی | نظرات ()
چیزی یادم نمانده

وقتی فیلم "سوپر استار" تموم شد یه شعری رو زمرمه کردم که خیلی وقت پیش نمی دونم کجا خوندم:
ما آمده ایم تا مدام
از دست برویم
و از دست بدهیم
جایی هم نوشته نمی شود
به هیچ کجای هیچ کس هم بر نمی خورد


* - من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
  - به از ترنجی لیکن به کار ما نمیای



برچسب ها: سوپراستار، سینما، شعر، ترنج،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 فروردین 1388 توسط مهدی | نظرات ()
یک جای خوب اما مبهم

سکانس اول – عصر سرد زمستانی – یه جای خوب اما مبهم
هیچ چیزی اهمیت نداره چون هنوز امید به اینده ای هست. کورسوی چراغ های روشن شهر و چیزهایی که انسان نمی خواهد باور کند. سایه های سرد روی زمین. انگار هیچ وقت هیچ چیزی وجود نداشته است چون مطمئنن یک نفر به گذشته گند خواهد زد. اما هنوزم هیچ چیز مهمی وجود ندارد.

سکانس دوم – ظهر زمستانی – داخل اتوبوس
موزیک توی گوشش فریاد می زند. صورتش را کامل به طرف پنجره اتوبوس برمیگرداند. فقط خدا را شکر که مرد صندلی کناری خواب است و لرزش های شانه اش نیز مرد را بیدار نمی کند.

سکانس سوم – یک ظهر زمستانی دیگر – اتاق خودش (شاید 7 بهمن 1387)
"مرد خندان" به خانه بر میگردد. مات روی صندلی می نشیند. فکر می کند. بعد به هر چه داشته گند می زند.« آخرین کار "مرد خندان" پیش از این که صورتش را روی زمین خون آلود بگذارد این بود که نقابش را کنار بزند.»
_برداشتی آزاد از داستان "مرد خندان" از مجموعه "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم" سالینجر



برچسب ها: زمستان، اتوبوس، مرد خندان، سالینجر،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 20 فروردین 1388 توسط مهدی | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

پیوندهای روزانه
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
ابر برچسب ها
پیوند ها